خسته ی تو ...

خیلی خسته ام ... چرا این چند وقت کنارم نیسی؟
به این زودی رفتی بی وفای من؟
دیگه قلبت واسه من نمی تپه ؛ مگه نه؟
فدای خنده هات بشم
فدای مهربونیات ...
اگه بدونی چقدر بی قرارتم ...
دلم واسه چشمات تنگ شده ...
واسه اون غده تیروئید زیر گلوت که چهرتو مردونه تر میکرد
دلتنگه دیوونگی هاتم ؛ کنج همون پارک ؛ توی اسفندماه ؛ فصل زمستان ...
دیگه واسه رغیب حسادت نمیکنم ؛ نه که دوستت نداشته باشم. اما از طرفه قلبت مطمئنم .
میدونم یار خوبی نبودم قشنگم .
میدونم اونقده اذیتت کردم که یه دفعه ای بیخیالم شدی
می دونم از پشیمونیم لذت میبری
اما بیا ببین عسلت از دوریه دستات داره میمیره
دلم واسه بوسیدنت پر میکشه .
دلم میخواد دوباره تو یه زمستان دیگه دستامو واسه گرم کردن بین دستات بگیری.
توروخدا منو ببخش . من که اون همه اذیتت کردم . من که تورو فقط بخاطر خودت خواستم
من؛ دختر کوچولوی تو ؛ دیگه قلبمو به هیچکس نمیدم .
منتظرت میمونم؛ بی بهانه
بی قرار تو ... عسل